الشيخ عباس القمي

262

وقايع الأيام ( فيض العلام في عمل الشهور ووقايع الأيام ) ( فارسى )

از محمد بن عبدالرحمانِ هاشمى منقول است كه گفت : روز عيدِ قربانى بود كه داخل شدم بر مادرم . ديدم زنى با جامه‌هاى بسيار كهنه نزد او است و تكلّم مىكند . مادرم به من گفت : اين زن را مىشناسى ؟ گفتم : نه . گفت : اين عباده مادر جعفرِ برمكى است . پس من رو به جانب عباده كردم و با او مقدارى تكلّم نمودم و پيوسته از حال او تعجب مىنمودم تا آنكه از او پرسيدم كه اى مادر ! از اعاجيب دنيا چه ديدى ؟ گفت : اى پسر جان ! روز عيدى مثلِ چنين روز بر من گذشت در حالى كه چهار صد كنيز به خدمت من ايستاده بودند و من مىگفتم : پسرم جعفر حقّ مرا ادا نكرده و بايد كنيزان و خدمتكاران من بيشتر از اينها باشد . و امروز هم يك عيد است بر من مىگذرد كه منتهاى آرزوى من دو پوست گوسفند است كه يكى را فرش خود كنم و ديگرى را لحاف خود نمايم . « 1 » محمد گفت : من پانصد درهم به او دادم ، چنان خوشحال شد كه نزديك بود قالب تهى كند و گاه گاهى عباده نزد ما مىآمد تا از دنيا برفت . بس است از براى عاقل دانا ، همين يك حكايت در بىوفايىِ دنيا .

--> ( 1 ) . تاريخ بغداد ، ج 7 ، ص 168 ، ش 3606 .